ان ادخلتنی النار اعلنت اهلها انی احبک   

نزدیک ۴ ماه از اون روزهای خوب میگذره. روزهایی که حال خوبی پیدا کرده بودم. پیشت که بودم باهات عهد بستم که هر شب یک کاری برای تو انجام بدم و در قبالش تو هم منو حفظم کنی. فکر می کردم نیازی به گرفتن تعهد ازت نیست. برای اینکه اصلا تو برای همین کار اومده بودی. و حتی اگه من هم ازت نمی خواستمش تو باید به من یه چیزی میدادی تا اون کارو کنم.اما ...

من به تعهدم عمل کردم تقریبا. اما تو؟؟؟؟؟؟؟!!!!!

می دونم نیازی به کار من نداری. و برات بی ارزشه . اما همه چیزی بود که از من بر میومد. روز به روز دارم بیشتر فرو می رم. همین چند روز پیش دقیقا احساس کردم که دیگه صورتم توسط اون مس شد. و می شنیدم که به من میگه بابی انت و امی. انت مولای و سیدی و مقتدای. شاید فکر کنی شوخی میکنم. اما حیلی جدی میگم. بندش شدم. می بینم که تا چند وقته دیگه اون هم به من پشت میکنه. مثل مواد فروشایی که یه مدت هوای طرف رو دارن و وقتی دیدن طرف کارش تمومه ولش میکنن و میرن سراغ یکی دیگه. چون این دیگه خودش میاد.

دلم خیلی پره. یه روزایی.. که دیگه ازشون خیلی دور شدم... این شعرو می خوندم که

چه شکر گویمت ای سیل غم افاک الله         که روز بی کسی آخر نمی روی ز برم

اما الان دیگه اشکم منو تنها گذاشته. خیلی وقته دیگه اشکی هم ندارم.

اما با این حال...با اینکه تو منو به هر وسیله ای شده می رونی...میگم دوست دارم... و می دونم که این آخرین سلاح منم مدت زیادی دووم نمی یاره. چون دوست داشتن من هم برای تو کم کم تبدیل میشه به یه ننگی که باید از دامنت پاکش کنی. همونطور که خودم از اول لکه ننگی بودم که پاکم کردی.

لینک
دوشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٧ -

   ایام خوش آن بود که با دوست به سر شد   

روزهای خوشی بود. هر چند هوا سرد و برفی بود و هر چند که مدتی مریض و خانه نشین شدم. اما خانه نشینی هم اگر خانه نزدیک حرم یار باشه صفایی داره.
....
وقتی به جمعیتی که موج می زد تا خودش رو به ضریح مطهر برسونه نگاه می کردم دیدم آدم ها سه دسته اند. دسته ای که تلاش می کردند تا به هر طریقی خودشون رو به ضریح برسونن. دسته ای دیگه بچه ها و پیر هایی بودن که فقط خواست جلو رفتن داشتن اما دست و پایی برای این کار نداشتن و روی دوش دیگرون به جلو برده می شدن . اما دسته سومی هم بود که حیا مانع می شد جلو برن اما گاه گاه امواج جمعیت اون هارو همراه خودشون می کرد و گاهی در یک چشم به هم زدن خودشون رو در کناره ضریح می دیدن.
وه که چه صفایی داشت وقتی می دیدی ...

من خس بی سرو پایم که به سیل افتادم                  او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

لینک
یکشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٦ -

   يا سريع الرضا   

هوالقدیر

اولین مطلب رو که نوشتم اصلا فکر نمی کردم تا یک ساعت دیگه چه اتفاقاتی میوفته .

یک ساعت قبل خبر اومد جا هماهنگ شده... اما بلیط چی؟.... الان خبر رسید که بلیط هم

فراهم شد . همه چی ظرف یک ساعت .کاملا غیر مترقبه....یک دعوت کامل

 یعنی جدی جدی این کشتی به گل نشسته به شط شراب داره میوفته؟ امیدوارم که لب تشنه

کنار دریا نباشم. هرچند همینش هم از سرم زیادیه.

خدا جون ممنونتتتتتتم

لینک
یکشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٦ -

       

هوالحی

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز

خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز

لینک
یکشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٦ -

       

این وبلاگ متعلق به shattesharaab می باشد
لینک
یکشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٦ -